تبليغاتX
حرفهای دل من

 

ببین چرا بهتت زده آهنگ منصور دیگه بلند شو برقص تنبل خان تا کی میخوای

افسرده باشی

اینو ببین چه ناز میرقصه       

Image and video hosting by TinyPic خوب دیگه حال کردی سرحال شدی

                                                       خسته نباشی

                                  نظر بدی بد نیستا خوشحال میشم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:17 توسط ستاره |

صداقت

 

صدای باران

صدای صداقت تو بود

که در وهم باد گم شد

آهسته بیا

صداقت تو

صدای باران است

            

                            

جنگ باران با پرنده

 

قطره های ریز باران

برفراز موج‌های سخت ِ طوفان‌زای دریا

می نشیند نرم و آهسته

به روی آب.

می کشد پر

در سیاهی‌های طوفان

مرغ دریا.

می شود غوغا درون آب

جنگ باران با پرنده

جنگ موجی سخت

با شن‌های ریز و نرم ِ ساحل.

می کنم دستان سردمتظر، آرام.

 

سایه بان ِ چشم‌های من

 

شب آرام

 

شب و این بی خبری

شب و این آرامش

دشت‌هایی که چو نوری جاوید

خفته در دامن برفی سنگین

و شتاب گذر جاده‌ها

و عبور از عبث ِ بی خبری

در گذرگاه غروب

مجمر خونی ِ غمگین افق را دیدم

دشت را دیدم

عریان و لطیف

با هزاران افسون

چنگ بر دامن خورشید کشید.

و صبا را دیدم

که چه سان نرم و سبک

دامن افشان و گریزان می رفت

شب و این آرامش

رفت

اما

خورشید هنوز

می شتابد پی ِ دروازه‌ی  نور

من و تو سخت هراسان

ز پی جاده‌ها در گذریم

منتظر

چشم براه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:36 توسط ستاره |

مي آيم باز
شايد كه تو تنها باشي
مي آيم باز
تا سبز كلاه صبح را بر تن سرخ غروب بپوشانم
و در غرور مرز آبي
و با حباب آخرين موج موج دريا
بشويم جامه ي كهنه ي كين را
مي آيم باز
اما نگو كي
مپرس كجا
نخواه كه برايت نامي ديگر بسازم
مي آيم باز
با تمام
آن شاديها
و دسته كادوي سرخ را
مي گشايم در پستوي خانه
در پس گل سرخ پاكيها
                                    

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:1 توسط ستاره |

                                            

 

 

 

                          

 

 

 

 

                                         

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 3:6 توسط ستاره |

گربه ی تنها - داستان کودکان

گربه ی تنها

در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويي زندگي مي كرد .

او تنها بود . هميشه با حسرت به گنجشكها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد .

يكبار سعي كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازي كند ولي پرنده ها پرواز كردند و رفتند .

پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و مي توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازي كنم .
ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوي گربه پشمالو پرواز كردن بود .

آرزوي گربه پشمالو را فرشته اي كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصاي جادوئي خود به شانه هاي گربه زد .
صبح كه گربه كوچولو از خواب بيدار شد احساس كرد چيزي روي شانه هايش سنگيني مي كند . وقتي دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلي تعجب كرد ولي خوشحال شد
خواست پرواز كند ولي بلد نبود .

از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهاي زيادي تمرين كرد تا پرواز كردن را ياد گرفت البته خيلي هم زمين خورد .

روزي كه حسابي پرواز كردن را ياد گرفته بود ،‌در آسمان چرخي زد و روي درختي كنار پرنده ها نشست
وقتي پرنده ها متوجه اين تازه وارد شدند ، از وحشت جيغ كشيدند و بر سر گربه ريختند و تا آنجا كه مي توانستند به او نوك زدند . گربه كه جا خورده بود و فكر چنين روزي را نمي كرد از بالاي درخت محكم به زمين خورد .

يكي از بالهايش در اثر اين افتادن شكسته بود و خيلي درد مي كرد
شب شده بود ولي گربه پشمالو از درد خوابش نمي برد و مرتب ناله مي كرد .

فرشته كوچولو ديگر طاقت نياورد ، خودش را به گربه رساند .

 

فرشته به او گفت : آخه عزيز دلم هر كسي بايد همانطور كه خلق شده ، زندگي كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت مي كنند و به تو آزار مي رسانند . پرواز كردن كار گربه  نيست . تو بايد بگردي و دوستاني روي زمين براي خودت پيدا كني .

بعد با عصاي خود به بال گربه پشمالو زد و رفت
صبح كه گربه پشمالو از خواب بيدار شد ديگر از بالها خبري نبود . اما ناراحت نشد .

ياد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستي مناسب براي خود پيدا كند .

به انتهاي باغ رسيد . خانه قشنگي در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .
 در اتاق دختر كوچكي وقتي صداي ميو ميوي گربه را شنيد ، با خوشحالي كنار پنجره آمد . دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت مي خواد پيش من بماني . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازي ندارم . اگر پيشم بماني هر روز شير خوشمزه بهت مي دم .

گربه پشمالو كه از دوستي با اين دختر مهربان خوشحال بود ميو ميوي كرد و خودش را به دخترك چسباند

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:26 توسط ستاره |

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:21 توسط ستاره |

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:19 توسط ستاره |

مادر - داستان کودکان

مادر
 مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي كرد.
 
مرد  نزديك دختر رفت و از او پرسيد: «دختر خوب، چرا گريه مي كني؟»

دختر در حالي كه گريه مي كرد، گفت: «مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي كه گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: «با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ مي خرم.»

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت كجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟»

دختر دست مرد را گرفت و گفت :«آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره كرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:17 توسط ستاره |

قصه ادریس نبی - داستانکودکان 

قصه ادریس نبی
پيامبري بود به نام ادريس نام اصلي او «اخنوخ» بود اما چون او هميشه در حال مطالعه بود به او «ادريس» لقب دادند يعني كسي كه هميشه در حال خواندن و درس دادن است . در زمان ادريس هنوز مدت زيادي از زندگي بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادريس براي اولين بار به آدم ها ياد داد كه چگونه نخ بريسند و پارچه ببافند . چطور كلمه بنويسند و حساب كنند و خانه بسازند . چيزهايي كه ادريس ياد داد، باعث شد كه زندگي مردم راحت تر شود به همين دليل همه او را دوست داشتند و از او راهنمايي مي گرفتند . تا اينكه اتفاقي افتاد .

 در زمان ادريس پادشاهي ظالم زندگي مي كرد . او يك روز هوس كرد تا با سربازهايش به تفريح برود . به باغي رسيد و دستور داد تا صاحب باغ را پيش او ببرند . صاحب باغ مردي با ايمان و پيرو ادريس بود . پيش او رفت . شاه به او گفت : باغ زيبايي داري!! «او گفت همه ي اين زيبايي ها از خداست» شاه گفت: اين باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمي توانم چون با اين باغ زندگي ام را مي گذرانم . شاه با ناراحتي از آنجا رفت . وقتي به كاخش رسيد به وزيرش گفت: ديدي چه اتفاقي افتاد؟
همسر شاه آنجا بود گفت: شاهي كه نتواند باغي را بگيرد به درد نمي خورد .
 شاه گفت: او پيرو ادريس است و مردم او را دوست دارند .
همسرش گفت: بايد او را به بهانه اي مي كشتي
شاه گفت: چگونه؟
زنش گفت: «عده اي را جمع كن تا گواهي بدهند كه اين مرد عليه شاه حرفي زده و به اين بهانه او را بكش» شاه هم اين كار را كرد . مرد را كشت و باغش را صاحب شد . ازين اتفاق ادريس پيامبر و مردم شهر خيلي ناراحت شدند . خداوند به ادريس وحي كرد كه: اي پيامبر ما ! نزد شاه برو به او بگو منتظر مجازات ما باشد . ادريس هم نزد شاه رفت و گفت: از خدا نترسيدي كه آن مرد را كشتي؟
شاه گفت: از هيچ كس نمي ترسم و ادريس را از كاخ بيرون كرد .
 همسرش گفت: چرا او را گردن نزدي؟ تو چطور پادشاهي هستي؟ بايد ادريس را مي كشتي ! پادشاه مأمورانش را به دنبال ادريس فرستاد . خبر به پيامبر رسيد ادريس و يارانش در غاري پنهان شدند . از قضا، همان شب يكي از سرداران شاه به اتاق خواب شاه رفت، شاه و همسرش را كشت . اين اتفاق باعث شد كه ايمان مردم به ادريس بيشتر شود چون فهميدند كه خداي ادريس به كمك او آمد و شاه ظالم را از بين برد
.

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:14 توسط ستاره |

مادرم بهتر از برگ درخت

عکس زیبای عاشقانه و متحرک


 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:15 توسط ستاره |