|
ببین چرا بهتت زده آهنگ منصور دیگه بلند شو برقص تنبل خان افسرده باشی اینو ببین چه ناز میرقصه خسته نباشی نظر بدی بد نیستا خوشحال میشم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:17 توسط ستاره
|
صداقت صدای باران صدای صداقت تو بود که در وهم باد گم شد آهسته بیا صداقت تو صدای باران است جنگ باران با پرنده قطره های ریز باران برفراز موجهای سخت ِ طوفانزای دریا می نشیند نرم و آهسته به روی آب. می کشد پر در سیاهیهای طوفان مرغ دریا. می شود غوغا درون آب جنگ باران با پرنده جنگ موجی سخت با شنهای ریز و نرم ِ ساحل. می کنم دستان سردمتظر، آرام. سایه بان ِ چشمهای من شب آرام شب و این بی خبری شب و این آرامش دشتهایی که چو نوری جاوید خفته در دامن برفی سنگین و شتاب گذر جادهها و عبور از عبث ِ بی خبری در گذرگاه غروب مجمر خونی ِ غمگین افق را دیدم دشت را دیدم عریان و لطیف با هزاران افسون چنگ بر دامن خورشید کشید. و صبا را دیدم که چه سان نرم و سبک دامن افشان و گریزان می رفت شب و این آرامش رفت اما خورشید هنوز می شتابد پی ِ دروازهی نور من و تو سخت هراسان ز پی جادهها در گذریم منتظر چشم براه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:36 توسط ستاره
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:1 توسط ستاره
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 3:6 توسط ستاره
|
گربه ی تنها در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويي زندگي مي كرد . او تنها بود . هميشه با حسرت به گنجشكها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد . يكبار سعي كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازي كند ولي پرنده ها پرواز كردند و رفتند . پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و مي توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازي كنم . آرزوي گربه پشمالو را فرشته اي كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصاي جادوئي خود به شانه هاي گربه زد . از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهاي زيادي تمرين كرد تا پرواز كردن را ياد گرفت البته خيلي هم زمين خورد . روزي كه حسابي پرواز كردن را ياد گرفته بود ،در آسمان چرخي زد و روي درختي كنار پرنده ها نشست يكي از بالهايش در اثر اين افتادن شكسته بود و خيلي درد مي كرد فرشته كوچولو ديگر طاقت نياورد ، خودش را به گربه رساند . فرشته به او گفت : آخه عزيز دلم هر كسي بايد همانطور كه خلق شده ، زندگي كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت مي كنند و به تو آزار مي رسانند . پرواز كردن كار گربه نيست . تو بايد بگردي و دوستاني روي زمين براي خودت پيدا كني . بعد با عصاي خود به بال گربه پشمالو زد و رفت ياد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستي مناسب براي خود پيدا كند . به انتهاي باغ رسيد . خانه قشنگي در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست . گربه پشمالو كه از دوستي با اين دختر مهربان خوشحال بود ميو ميوي كرد و خودش را به دخترك چسباند
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:26 توسط ستاره
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:21 توسط ستاره
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:19 توسط ستاره
|
مادر وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي كرد. دختر در حالي كه گريه مي كرد، گفت: «مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي كه گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: «با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ مي خرم.» وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت كجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟» دختر دست مرد را گرفت و گفت :«آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره كرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:17 توسط ستاره
|
قصه ادریس نبی در زمان ادريس پادشاهي ظالم زندگي مي كرد . او يك روز هوس كرد تا با سربازهايش به تفريح برود . به باغي رسيد و دستور داد تا صاحب باغ را پيش او ببرند . صاحب باغ مردي با ايمان و پيرو ادريس بود . پيش او رفت . شاه به او گفت : باغ زيبايي داري!! «او گفت همه ي اين زيبايي ها از خداست» شاه گفت: اين باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمي توانم چون با اين باغ زندگي ام را مي گذرانم . شاه با ناراحتي از آنجا رفت . وقتي به كاخش رسيد به وزيرش گفت: ديدي چه اتفاقي افتاد؟
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:14 توسط ستاره
|
عکس زیبای عاشقانه و متحرک
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:15 توسط ستاره
|
|